تبليغاتX
سيــمـــــــــــــــرغ
شعر ِ هجرت!

ديگر توان ندارد و رنگش پريده است

از دست شعر ، جان به لبانش رسيده است

 

از بس كه در بهار و خزان شعر غم سرود

 يك روز خوش  به چشم خودش هم نديده است

 

تصميم قاطعانه ي خود را مرور كرد

انگار در دلش نُت رفتن شنيده است

 

آمد ، نشست مثل غزل ها نوشت :« من

اين جسم خسته اي  كه دلش هم تكيده است،

 

حالا میان زفتن و ماندن نشسته ام

شايد خدا مرا كه چنين آفريده است

 

مي خواست تا سر آمد شعر جهان شوم

اين را دلم ز صحبت آن ها شنيده است

 

اين آخرين نوشته ي من مال مردم است

از سمت شاعري كه از اين جا رميده است

 

« شاعر شويد تا كه شما هم سفر كنيد …»

امضا : كسي كه شعر امانش بريده است!

نوشته شده توسط تنهاترين تنها در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 1:19 | لینک ثابت |

مسافران!
پشتِ فرمانم

می‌ایستم، می‌رانم
توی کوچه‌های تنگ
زیرِ لب بیتی از حافظ را می‌خوانم،

" دیو چو بیرون رود فرشته در آید "

رادیو می‌گوید از هوا ،
به اتمام یک کوچۀ باریک می‌رسم.
با زبانِ دیروزی،
رادیو پخش می‌کند پندهای پوسیده را.


به سمتِ خیابانِ پهنِ استقلال
زوجِ جوانی دست تکان می‌دهند
می‌ایستم،
صبح به خیر
لطفاً
میدانِ آزادی،

پشتِ چراغ قرمزی می‌ایستم
درب ماشین باز می‌شود
بسته می‌شود،

و باز،
باز می‌شود، بسته می‌شود،
ندا می‌آید
کسی را نمی‌بینم،
روحی سرگردان
صورتی خونین با چشمانی باز ،

می‌گوید:

شلوغ است خیابانها
بسته‌اند آزادی را!      

 

نوشته شده توسط تنهاترين تنها در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 22:33 | لینک ثابت |

فرزندان ِ خلف ِ زمین!
 خورشید را سایه انداختید و
           ماه را پنهان ساختید و
                ستارگان آسمان شب را ابر پوش.
                             نور شمع از محفل عشاق گرفتید.
گل شب‌بو را کاشتید؛ همه‌جا.
 
سفره‌ی هفت‌سین بزرگِ آبادی‌ خرابمان را که با امید نوروز برپایش کرده‌ بودیم، آتش زدید.
دود، دود و دود.
 
کبوتر سپید شاخه‌ی زیتون به نکی که نشان‌مان دادید، چه شد؟
          نمرود تیرش زد و گفت:
اشک خدا را درآوردید
.
.
.
دود، دود و دود.
 
پیشانی‌مان را روغن بادام آغشته کردید و نوید برنایی دادید.
نمی‌دانستیم که آن را چرب شلاق باد شمال می‌کنید.
          آری.... نمی‌دانستیم.
 
اما.... پاهاتان نمی‌داند
زمینی که پوتین‌های شومتان را پاکوبه‌اش می‌‌کنید
بطن‌اش گرم است، هنوز.
                                 ما فرزندان خلف زمینیم.
 
 
خورشید را سایه انداختید و
             ماه را پنهان ساختید و
                ستارگان آسمان شب را ابر پوش.
                             نور شمع از محفل عشاق گرفتید.
گل شب‌بو را کاشتید؛ همه‌جا.
                                      که شب را به ارمغان آورید؟
 
اما.... می‌دانید...
شب‌تابکان، زیرکانه نور سبز افشان می‌کنند.
                     می‌دانید؟!
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 22:32 | لینک ثابت |

سکـــــوت ِ سبــــــز!

مي خندد
وقيحانه و سرد
 
دندانهايش خميده و خرد
در تعريق دهانش
به سان طلاي ناب در مدفني تاريك
مي درخشند
 
عنكبوت هاي نگاهش تار مي تنند
متكثر و بي مانند
سر ريز مي كنند از چشمانش
گس مي شود سلول
 
تازيانه ها به آهنگي تند فرود مي آيند
تاول هاي خنده بر صورتش شكفته مي شوند
و خون
سلول سياه را به حلقه اي از گل نقش مي زند
 
نفس گير مي شود دردش
                                 زالوي درشت
و رنج سراپايش را مي پيمايد
 
رگ هاي مرگ استخوانهايش را
به سكرات جنون
 التيام مي بخشند
 
مي خندد و مي خندد
بازجوي حقير
وقيحانه و سرد
 
و دختر درهم نمي شكند
                                                         سكوت كرده است!

********

نفس نفس مي زند مرگ
در خوني
 كه ريشه مي زند از قلبش
بر سنگفرش سبز

دختر مرده است

در خيابان اما
ندايي زنده است هنوز!...

نوشته شده توسط تنهاترين تنها در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 22:20 | لینک ثابت |

شعر ِ پرشور و شراب ِ آتشین!
تو چون کتاب حافظی، از شعر پود و تارها
سرمستِ هر بیتت شده، در هر نفس هشیارها

چون ساغری سرشار از شور و شراب و آتشی
بر سوز و سازت تشنه ام، دریابم ای شوق ِرها

تنهاترین تنها منم، مجنون ِ آن لیلا منم
دریاب ای شیرین لقا، فرهاد افسونکار را!

نوشته شده توسط تنهاترين تنها در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 12:47 | لینک ثابت |

پاییز هماره زرد ؛ برگ های همیشه سبز!
این جا هوا ابری است؛ آن جا را نمی دانم
این جا بُوَد پاییز؛ آن جا را نمی دانم
این جا فقط رنگ است؛ آن جا را نمی دانم
این جا دلی تنگ است؛ آن جا را نمی دانم!



پاییز می تازد هرجای ِ خاک من
رنگ ِ خزان خورده ست بر چهره ی میهن
امّا نخواهد دید در باغ ، مرگ ِ عشق
چون ریشه ها زنده است سبز است برگ ِ عشق!
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 12:33 | لینک ثابت |

پاییزانه ها ( فصل ِ داس + نفرین ِ زرد )

 (۱)  

فصل ِ داس!


 

 

شهری کبود می زند این جا هراس را

گُل کرده اند حنجره ها فصل داس را

هر روز مثله می شود احساس آفتاب

له می کنند بر تن ِ دیوار، یاس را

 تاراج می شود همه ی شهر بی امان

ویرانه ای نمانده به جا ، این اساس را

 کشمیر ِ گیسوان ِ رها را بریده اند

آورده اند جای ِ  حریر، این پلاس را

 در پشتِ نیزه های ِ قفس گیر کرده ایم

پاشیده اند بر سر ِ شهر، این هراس را

 دارد کمانِ آرشمان خاک می خورد

بغضی گرفته حنجره ی ِ التماس را

 در پشت ِ میز، آیت ِ شیطان قشنگ نیست

پر کرده است ننگ ِ فلک هر کلاس را

 نقش ِ هزارچهره ی اهریمن است این

افتاده توی ِ آینه ها، ناشناس را

 این دل نوشته را بپذیر ، ای خدای ِ درد

آورده ام برای ِ تو، عرضِ سپاس را!...

 

(۲)

 نفرین ِ زرد

 

 

این آسمان های سفالی حقّمان نیست!

این ابرهای خشک و خالی حقّمان نیست! 

چون خوشه های ِ خشک ِ گندم، گُر گرفتیم

نفرین ِ زرد ِ خشک سالی حقّمان نیست! 

با این که درد ِ این و آن رنجورمان کرد

زخم ِ زبان ِ این اهالی حقّمان نیست!

فرقی میان ماندن و رفتن نمانده ست

این روزهای لاابالی حقّمان نیست!

 

نوشته شده توسط تنهاترين تنها در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 0:15 | لینک ثابت |