سيــمـــــــــــــــرغ
گفتگوهای تنهایی
پياده مي شوم از هر چه هست و نيست
و چراغ راهنما
هر رنگ كه باشد
عبور خواهم كرد
در فاصله تو تا طنين نفس هايم
هميشه پوپك هاي غمگين
مي رقصند
در فاصله تو تا قدم هايم
تمام مي شود
تمام فاصله ها
تمام مي شوم!...
**********
رفتن بهانه بود
تا دست رو شده دل تبر شود
تا اين تبر هميشه مرا همسفر شود
تا در سكوت پر از اتهام خود
اين دل به خون ناحق خود غوطه ور شود
رفتن بهانه بود؟!...
********
با من سخن بگو
با واژه هاي سوخته از التهاب عشق
با هر هجا كه بوي شكستن نمي دهد
حتي به لفظ ساكت محراب اينه
اري سخن بگو!...
*************
با اخرين قطرات اشكم
تبخير شده بودي
و حالا
دوباره چشمانم ابريست!
باز گشته اي يعني؟!...

گلفروشی دوباره آمده بود
با بساطش کنار خانه ی ما
گفتم آرام زیر لب با خود :
"این همه کوچه ، پس چرا اینجا ؟!!"
ناگهان چون درخشش الماس،
در میان تمام آن گلها،
دسته ای گل به رونق یک دشت
لحظه ای خیره کرد چشمم را
{ دسته ای از رز سپید و سرخ }
گفتمش: " گلفروش گلها چند ؟ "
" دسته هایش همه هزار تومن ،
بشنو اما عزیزِ من این پند ؛
« سبز» ی ِ برگ گل اگر باشد ،
دسته گلها همیشه جذاب است
مثل ایران که سرخی اش با « سبز »
در کنار سپید ، بی تاب است ! "
گفتمش :" پیرمرد می دانی ،
سبز پرچم به رنگ آبی شد ؟!"
گفت :" باور نکن برادرجان،
این توهّم مثال خوابی شد –
کز درونش هزار رنگ و ریا
در لباس فرشته آمده است ،
عشق ما دیو را فراری داد
این که با صد کرشمه آمده است !!! "
دسته ای گل به رنگ سرخ و سپید
داد و گفتم که " می خرم این بار "
گفت :" سرخ و سپیدی اش از تو ،
« سبز » ی اش را به خاطرت بسپار!..."
باز باران …باز باران ، با صداي تق تق در
مي شود آن مرد پيدا ، زير باران ، اسب او تر
بخش بخش اين الفبا ، من ، انار سرخ ، بادام
از كتابم باز آمد : بوي رشته ، آش مادر
باز بابا آب دارد ، آب با «آ»ي كلادار
اصغر و باغ انارش ، ژاله و گل هاي پرپر
آه اما ديگر امروز ، آن انار سرخ زيبا
نيست شايد، چيده شد از صفحه ي رؤياي دختر
دختر باران ، ترانه ، حال دور است از الفبا
جاي او خالي است اين جا ، بين اين خط هاي دفتر
او ولي يادش نرفته ، آن انار سرخ زيبا
چون كتاب اولش را از ته دل كرده باور!...
دوباره تو ، دوباره اين خيال هيچ و پوچ من
دوباره اين دل شكسته و اتاق يك ترن
سكوت مي كني و من به تو نگاه مي كنم
به آخرين سكوت عشق در سراب يك بدن
تو قصد كرده اي كه بشكني سكوت را ولي
به خاطر غرور من سكوت را به هم نزن!
تو خوب با نگاه خود خراب مي كني مرا
و چشم هاي من دوباره باخته ، مسلماً
چرا دچار اين خزان سرد شد دلم ، چرا ؟
دچار اين خزان به نام تلخ « عاشقت شدن »
نخند … خنده ات براي هق هق من است …يا
براي ساده بودن دلم ، كه سوخت دائماً
وايستگاه آخر است تو پياده مي شوي
غزل تمام مي شود در اين دو بيت ظاهراً
ولي براي آخرين سخن بيا و گوش كن
درست نيست ، اين زمان شكستن غرور من!...
دو کوچه پس از خاطرات
طلایی کمی آنطرف تر
حدود سه سالی پس از آشنایی کمی آنطرف تر
من وصبح سرد زمستان که نه، آخر ماه آذر
تو هم غرق گریه برای جدایی کمی آنطرف تر
و در آخرین لحظه ماشین سبزی که دیدیم و بعدش
سه تا بوق بی وقفه،یعنی کجایی؟! کمی آنطرف تر
همانجا به رسم خداحافظی دست من را فشردی
و دل کندن ناگزیر نهایی کمی آنطرف تر
تو رفتی و با سرعت از پیچ تند خیابان گذشتی
و من زل زده بر خطوطی کذایی کمی آنطرف تر
فقط بی تو همدرد من مانده گلدان یاس سفالی
و گنجشک پیری به فکر رهایی کمی آنطرف تر
خودت گفته بودی که احساس آدم عوض کردنی نیست
تو هرثانیه دائما یاد مایی کمی آنطرف تر
چه شبها که خواب از سرم میپرید و امیدم همین بود
که امشب تو هم زیر سقف خدایی کمی آنطرف تر
و بالاخره یک شب ساکت و داغ شرجی شنیدم
که برگشته ای درهمین کوچه هایی کمی آنطرف تر
تو را دیدم اما به این سادگی باور من نمی شد
به همراه ِ فرهاد دیگر بیایی؛ کمی آنطرف تر!...
آیا زمانه فال مرا نیک می زند؟!
پولک به سقف این شب تاریک می زند؟!
آیا کسی که قلب مرا نقره داغ کرد
با من دوباره حرف رمانتیک می زند؟!
دیشب دوباره خواب دیده ام این جاست
دارد جلوی آینه ماتیک می زند!
آهسته با مداد سياهي به رنگ عشق
بر روي ابروان خط باريک مي زند!
سرباز و شاه و بي بي و تک گر چه دست اوست
اما به جاي دل ورق پيک مي زند!
ما را نشانه مي کند از دور با نگاه
اما به جاي دور به نزديک مي زند!
دارد به بوم خط خطی
سرنوشت من
یک سبز مغز پسته ای شیک می زند!
هردفعه لال می شوم و دم
نمی زنم
چیزی دوباره توی دلم جیک می زند!
تا صبح در اتاق خودم
گریه می کنم
وقتی که پشت پنجره موزیک می زند!
حس می کنم که دور مرا
خط کشیده است
گاهی کنار اسم کسی تیک می زند!...
مادرم بود و مرامم
پدرم بود و پناهم
همسرم بود و راهم
فرزندم بود و فرازم
خواهرم بود و حرمتم
برادرم بود و دردم
آموزگارم بود و روزگارم
محبوبم بود و محبتم
دوستم بود و دستانم
همسایه ام بود و سایه ام
آن که خونین بر خاک افتاد...
و جان سپرد
من بودم...
این جا سرزمین اهوراست
آن جا که پژمردگی و مرگ فراموش شده اند
آن جا که تعقل رویاروی خشونت می ایستد
آن جا که انتقام، قتلی دیگر نیست
آن جا که تحریم، پاسخ حرمت شکنی ست
آن جا که فکرها کور نیستند
و راه، هیچ گاه گم نیست
آن جا که
هرچه بر خاک افتد
دانه ی عشق است
که باز
می روید!...
| Design By : picnight.com |



