

باران
باران، رفيقِ نيمه شبانِ هميشه ام!
با من بساز، يارِ غزل ساز پيشه ام!
باران، تو بوي عشق و جنون مي دهي، بگو
پشت كدام كوه، كجا مانده تيشه ام؟!
باران، تو بوي ايل ِ مرا پخش مي كني
وقتي عبور مي كني از پشتِ شيشه ام
من آن صنوبرم، كه تبر بر تنم نشست
در خاطراتِ دهكده جا مانده ريشه ام
در انزواي مرده ي اين دشتِ بي تپش
حسرت سرايِ جنگل و جاليز و بشه ام
تا شهر خفته است مرا با خودت ببر
باران، رفيقِ نيمه شبان هميشه ام

ستایشگر
ستايشگرِ چشم هاي تو ام:
دو چشمي كه همتاي درياستي
دو چشمي كه چون پهنه ي آسمان
زلال و درخشان و زيباستي
ستايشگر گيسوان تو ام
كه بر عاج گردن فكندي به ناز:
همان موي افشان كه چون جان من
به محراب روي دارد نماز
ستايشگر خنده هاي تو ام
كه از خنده ي گل فريباتر است:
شكر ريز و گل بوي و مستي فزاي
ز لبخند خورشيد، زيباتر است
ستايشگرِ دست هايِ تو ام:
دو دستي كه دلبند و ناز آشناست
دو دستي كه از گوشه يِ چشم من
نمايانگرِ شاهكارِ خداست!
منم با چنين طبع شعر آفرين
ستايشگر لعل لب هاي تو
تويي رفته با قهر از آغوشِ من
بيا تا گل افشان كنم پاي تو
ستايشگر فتنه هاي توام:
دو سيب بلورين باغ تنت
دو الماس رخشان مهتابگون
كه رقصند در قاب پيراهنت
ستايشگرم من ستايشگرم
ستايشگر خرمن ياس تو:
همان چشمه ي شهد و شير و شراب
كه جوشيده از كوه الماس تو
بياساي لَختي در آعوشِ من
هلا، مهربان، اي شگفت آفرين
مرا مست كن؛ آتشم زن؛ بسوز
ز هُرمِ نفس هايت اي نازنين!

چشمان بی پروا
آن شب، كه در احساس هايت پا گرفتم
در چشم هاي بي ريايت جا گرفتم!
قانع نگشتم من به صيدِ چشم هايت
امروز، تور انداختم؛ دريا گزفتم!
در پيچ و تاب موج خيز پيكرِ تو
خود را رها كردم، چه گوهرها گرفتم!
وان گه، در آغوش پر از ياسِ سپيدت
ره يافتم آهسته و مأوا گرفتم!
افسانه يِ آباديِ قلبم تو گشتي
يك دم كه لعل لبت مينا گرفتم
اي شهرزادِ قصه هاي هر شبِ من
كام از تو در افسون هر رؤيا گرفتم!
امشب مرا با يك نگاهت شعله ور كن
کآتش در آن چشمان بی پروا گرفتم!