
![]()
تا ماندن هماره ی انسان!
آنان كه عاشقانه به معراج رفته اند
پرواي نامشان، نه و پرواي كامشان
تا در غبارِ تيره ، نشاني ز عشق جاودانه بماند
بر سنگ فرشِ خونيِ خورشيد رُسته اند
اينان به خون خويش ، حلاج وار ، مست
خطي به جاودانگي خود كشيده اند
******
سردار عشق
ياران!
بر دار عشق بايد!
******
آنان كه مرز فاصله ها را شكسته اند
جان هاي خسته را
از تار و پودِ مهر
مستانه بسته اند
تا رايتي زعشق جاودانه بماند
تا ماندن هماره ي انسان
تا رويش هميشه ي آزادي
![]()
پنجره را باز مي كنم
و به باغ مي نگرم
كه ترس آلوده خميازه مي كشد
و به شفق
كه پيش مرگِ روز است
و به شفق
كه پيش مرگِ روز است
شهر از دوردست ها پديدار است
كه پليدي بر تن به پيشوازِ روز مي رود
درختان سرو را مي نگرم
تهي دست تر از هميشه
و بي هيچ نشاني از آزادگي
به ياد مي آورم
زماني را كه سرو سراينده بود
و اينك خفته تر از آن است كه نغمه اي سر دهد
دريغا! ... افسوس! ...
باز از این کوچه سفر کرد و گذشت
نرسيده به شفق
رفت به بام
با خودش هم سبدي را مي برد
چون كه مي خواست كمي نور بچيند از ماه
تا كند روشن از آن روي زمين
با صدايي ز چكاوك يا ابر
كه فروشد به زمين، ياس سپيد
يا سرودي به زبان باران
![]()
تا دهاني هست بايد گفت
تا كه دستي هست مي بايد نوازش كرد
تا كه قلبي هست
دوست بايد داشت
چار فصل زندگي، در باغ هايش غنچه مي خواهد
بي هراس از تندبادِ هرزه ي ولگرد
بي شكيب از پرده ي گلريزِ يادها ، حتي
بي اميدِ آفتابِ گرمِ تابستان
باز از گل خانه ي قلبت
ناظرِ فصلِ محبّت باش
بي هراس از آفتاب و سايه ي هر چيز
گر نينگاري نهال عشق را ناچيز
عشق را هرگز نبايد كشت