تبليغاتX
سيــمـــــــــــــــرغ
تنها درخت سرو پير خانه مان ( يادمان نيما )
 

شانزدهم دي ماه سالگرد درگذشت نيماست .پيري كه چشم همه ي ما بود. با سخني درباره ي او (نيما، از زن دل مرده و هراسيده، روشنفكري مبارز و پرشور مي‌سازد  ) و سه شعر، يادش را گرامي مي داريم:

 

 تنها درخت سروِ پيرِ خانه مان

 

در سپيده دمِ هرروزِ باراني

تنها درختِ سروِ پيرِ خانه مان

مي گويد: « صبح به خير! »

به من، به تو مي گويد: « صبح به خير! »

گوش هامان را به بيرون دوخته ايم

و در انتظارِ اوّلين تحسين

اوّلين خوش آمد گويي

طعمه ي بامدادي را تا شب بر دوش مي كشيم

و بر سر هر كوي و برزن

به نمايش مي گذاريم

و آن درخت

در انتظار است

در انتظار يك جواب

افسوس!

حرفمان را نمي زنيم

آن چه مي گوييم

چيزي است كه لازم نيست

آن چه گفتني است مي ماند

و آن سروِ پير

هم چنان منتظر جواب است!

       *****************

 داركوب غمگين

غم انگيزترين چيزي كه ديدم

داركوبي بود روي درختي مصنوعي

نگاهي به من كرد و گفت:

رفيق!

ديگر درخت ها هم

آن درختان قديمي نيستند!

       *************** 

 يادگار كهنه ي اجداد من 

سرود سبز الفت!

آيه ي پر حجم انس و مهرباني!

يادگاردردهای كهنه ي اجداد من!

اي زخمي همواره ي تاريخ!

اي ايران!

 

به مرداب دل من

جز كبود سرخ آن نيلوفر وحشي

غم دربند بودن هاي بي پايان تو

چيزي نمي رويد

كوير جان من در حسرت باران بيداري

كنون ديري است

دیگر ميزبان لاله هاي خشك و پژمرده است

دگر آواي سرمستانه ي فوج چكاوك ها

در این ظلمت سرای حسرت و حرمان

شقايق را به سوي خود نمي خواند!

 

تو معراج شگرف رنج های سینه سرخان مهاجر را

در این قحطی انسان دیده ای

اکنون بیا ای دردمند خسته

ای دربند مانده

دگرباره فضاي خالي ذهن مرا از مهر

پر از آواي آزادی

پر از شوق شكفتن كن

 

بيا، اي دردمند خسته ي دوران!

هلا، ايران من!

ايران جاويدان!

 

نوشته شده توسط تنهاترين تنها در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ساعت 12:14 | لینک ثابت |

چه كسي مي آيد؟ ( پيشكش فروغ فرخزاد )
 

 پانزدهم دي ماه سالگرد تولد پريشادختِ شعر فارسي، فروغ فرخزاد است. همو كه در طول عمرسايه وار و كوتاه، امّا زيبا و جاودانه اش، شگفتي ها آفريد . افسوس، كه دستِ خونريز تقدير، مدّتي بيشتر  امانش نداد! به عنوان اداي ديني به فروغ، اين مصاحبه ( شعر فروغ، زبان معترض همه‌ ايرانيان رنجديده قرن حاضر است ) و سه شعر زير را نثار خاك پاي آن عزيز و  شما نازنينان مي كنم:

 

 چه كسي مي آيد؟!

 

چه كسي مي آيد؟

ديدگانم امشب منتظرند

دست هايم، نيز

و دلم از شادي لبريز است

ماه امشب چه فروغي دارد!

آسمان شفّاف است

اختران مي رخشند

و من امشب از شعر و شكوه و نورِآينه سرشارم

و من و شعله ي زرّينِ چراغ هم چنان منتظريم

 

 چه كسي مي آيد؟

باورم نيست كه بر مي گردي

ناز چشمان تو رازي است كه من

سال ها قبل اگر آن را

مي فهميدم

بر سيه بختي خويش ايمان مي آوردم

من در اين ظلمتِ دردآلوده راهِ خود گم كردم

من به يك روزنه ي كوچك نور

من به ياري كسي محتاجم

 

آه! امروز كه من

غرقه ي ناز نگاهِ تو شدم

چه كسي دست مرا مي گيرد؟!

چه كسي منجي من خواهد شد؟!

آفتابت آيا برظلمات چشمانم خواهد تابيد؟!

 

گم شدم در شبِ زلفت، آه!

آي خورشيد درخشان مددي!

 

         **************

 

نان و ستاره

 

 

نان در كنارم

ستاره ها دور

آن دورها

نان مي خورم

و به ستاره ها مي نگرم

چنان حيرانم كه نپرسيد!

گاهي به اشتباه

 ستاره مي خورم به جاي نان!

 

         **************

  آخرين دريچه

 

از خود ظهور كن با لحظه لحظه ها

باران درياست از سبدي به وسعت آسمان

تكّه تكّه شو؛ امّا باش

فرديّت را پيوند ده با جاودانگي

آخرين دريچه را اوّلين بدان

 

 

 

نوشته شده توسط تنهاترين تنها در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ساعت 11:55 | لینک ثابت |