
عزيزان! امروز مي خواهم براي بيان رنج هايمان، به جاي « شعر » از « داستان كوتاه » كمك بگيرم؛ همان رنج هايي كه به قول آن عزيز « مثل خوره، روح آدم را در انزوا مي خورد و مي تراشد. »
در هواي گرم و شرجي بهاري، سرماي مصنوعي داخل سواري ، لذت خاصّي دارد. پژو 405 است! سوار كه مي شوي، راننده مي پرسد: « گفتي كجا داداش؟! » مي گويي: « ميدان ... . » راه مي افتد. جواني است استخواني و كشيده قامت؛ و اتو كشيده. از پشت شيشه، بيرون را نگاه مي كني. پياده ها و سواره ها در هم مي لولند. صداي بوق ماشين ها سرسام آور است. راننده، نرسيده به چهارراه، پشت سر الگانسي ، توقّف مي كند. از طرز نگاهش به چراغ قرمز، معلوم است كه دل خوشي از آن ندارد. يك دفعه به حرف مي آيد: « مي دوني داداش! من هميشه تابع مقرراتم. هميشه از طرف راست خيابون حركت مي كنم. هيچ وقتم نشده كه از روي خطّ ممتد، سبقت بگيرم يا دور بزنم. راست و مستقيم حركت مي كنم؛ راست راست! مثّ ِ همين خطّ سفيد. » و از ته دل مي خندد. انگار از اين تمثيل، خيلي خوشش آمده. چشمت به خطّ ِ سفيدِ وسطِ خيابان مي افتد. راست و مستقيم و يك دست سفيد. بدون كم ترين پيچ و تابي. مثل آدم ها. مثل مقرّرات. راستِ راست.
در امتداد نگاهت، ساختمان ها، مغازه ها، جدول كنار خيابان، آدم ها و همه چيز را مي بيني. همه را با همان خطوط راست. زاويه هاي مساوي و معادل هم. مثل خطّ ِ سفيد وسط خيابان.
چراغ سبز مي شود و ماشين به راه مي افتد. آن طرف چهارراه، جلوِ كساني كه منتظر تاكسي اند، دوباره مي ايستد. دكمه را مي زند و كمي شيشه اش را پايين مي كشد. پيرمردي جلو مي آيد. چين و چروك صورتش خيلي توي چشم مي زند. دستش را تو مي آورد: « برادرا! خدا عوضتون بده. كمكم كنين؛ فقيرم! ... » خطوط كف دستش كج و معوج ؛ رگ هاي بي خونش برجسته و پرپيچ و تاب ؛ و ابروهايش مثل دو بيضي كه خطوط آن ها را از هم جدا كرده باشند، ناصاف و كج. يك سره، عرق سر و صورتش را با لنگي كه به دست دارد، پاك مي كند. چشمت از كف دست پيرمرد و از روي ابروان بيضي شكلش، به كف خيابان مي سُرَد. خطّ ِ سفيد؛ راست و مستقيم؛ محكم و استوار. پيرمرد دست از پا درازتر به سراغ ماشين ديگري مي رود. با نگاهت تعقيبش مي كني. راننده ي ماشين پشت سري ، پيش دستي مي كند و هنوز پيرمرد نرسيده ، شيشه اش را مي دهد بالا.
كسي سوار نمي شود، به راه مي افتد. با سرعت. خطّ ِ سفيد، بدون پيچ وتاب، درست از كنارت رد مي شود. به عقب بر مي گردي. خطّ ِ سفيد هم چنان به عقب مي رود. به عقب و باز هم عقب. تا آن جايي كه پيرمرد ايستاده. هنوز دستش دراز است. درست بغل خطّ ِ سفيد ايستاده. ناگهان صداي ترمزي را مي شنوي. راننده ي جوان مي ايستد. درست روي خطّ ِ سفيد. « مثل اين كه تصادف شد! » راننده مي گويد. هنوز عقب را نگاه مي كني. جايي كه خطّ ِ سفيد است. كنار پاي پيرمرد. پياده مي شوي. برمي گردي. چند قدم نرفته مي ايستي. دوباره راه مي افتي. اين بار روي خطّ ِ سفيد. راست و مستقيم. بدون كم ترين كجي.
از بالاي شانه ي پيرزني ـ كه براي تماشا آمده ـ داخل حلقه ي گوشتي را نگاه مي كني. چشمت به كفش پاره ي پيرمرد و لباس مندرسش مي افتد. چند قدم آن طرف تر يكي از همان بنزهاي الگانس ايستاده. يكي مي گويد: « بيچاره، مرده! ... چند روزي بود كه اين جا گدايي مي كرد، بيچاره! »
زير پايت، خطّ ِ سفيد را مي بيني. همان طور سفيد و راست. تا كنار پيرمرد، و تا دور دست ها. از سر پيرمرد خون زيادي ريخته، روي خطّ ِ سفيد. لبانش كبود شده و همان طور باز افتاده. انگار هنوز مي گويد: « كمك كنيد!... فقيرم!... » دستش هم همان طور دراز. كنار خطّ ِ سفيد. به موازات خطّ ِ سفيد.
پياده به راه مي افتي و مي روي. نه از كنار خيابان. از وسطِ خيابان. از روي خطّ ِ سفيد. راست و مستقيم.
شعر يعني بوسه بر دست شراب
شستشو در ساغرِ احساس ناب
شور شيرين شكفتن در كوير
روح دريا را دميدن در سراب
بال در بال پرستوي خيال
پر زدن در کوچه باغ ِ آفتاب
شعر يعني جوشش افسانه ها
از درون چشمه ي نوشين خواب
هم صدا با ني نواي آتشين
آفريدن پر شرار و التهاب
شعر تو اين است اي زيباي مست!
اي پناه لحظه هاي اضطراب!
شور فرهادي ز شعرت تازه شد
اي سراپا شعر! اي شطّ شراب!
1
نشان از چه مي دهند
اين زخم هاي شكفته در باد
كه سير نمي شوم از قرائت نامت؟
آري!
وقتي به رنگ درياست
فردا و ديروزهايت
در بي تو سرودن
زمزمه ي شاعرانه اي است
كه بوي غريبي مي دهد
تو آغاز شدي
- از روشني ، گل ، آب و آينه ـ
بي پروايي مرا
از چشم شعر مي بيني؟!
*************
2
مي روي، اما
تمام اندوهت را
جا مي گذاري
من مي مانم و سياهي شب
و فردايي كه در اوج بلوغ شقايق
و طلوع جاودانه ی انگور
از لجاجت پاييز
زرد مي شوم