تبليغاتX
سيــمـــــــــــــــرغ
دو غزل جاری شده از جام نگاهت!
 

 تماشایی من!

لحظه اي خوب بينديش تماشايي من!

كه شبيخون زده اي بر دل شيدايي من

 

چشم زيباي عسل گونه ي تو كافي بود

تا كه از من ببرد صبر و شكيبايي من

 

رفته از دست همه دار و ندارم چه كنم؟

دل من بوده همه هستي و دارايي من

 

چشم تو دار و ندارم همه را غارت كرد

حال بي دل چه كنم ماه اهورايي من!؟

 

سال ها  منتظر لحظه ي اعجاز تو ام

رخ برافروز مهم برشب يلدايي من

 

چند وقتي تو نبودي كه ببيني چه گذشت!

بر سرم ، عشق من اي مظهر زيبايي من!

 

منتظر بودمت آن قدر كه از دست برفت

شور گل دادن و احساس شكوفايي من

 

حال، ديگر، كه تو باز آمده اي، با من باش

لحظه اي خوب بينديش تماشايي من!

 

 

 

در موج خیز نگاه تو!

 

من ميان چشم تو چشمان تو جا مانده ام

مثل يك قطره ميان موج دريا مانده ام

 

ماه شب تصوير چشمان تو را حاشا نمود

مثل يك شب چهره در چشم تو تنها مانده ام

 

مي شود مثل پرنده باز آزادي چشيد؟

من ميان چشم تو ازاد آيا مانده ام؟!

 

ديدن روي تو را آيينه حسرت مي كشد

من هم آري، چون كه در چشم تو شيدا مانده ام

 

مي نويسم روي پلكت تا ابد مي خوانمت

لا به لاي شعرهاي ناب و يكجا مانده ام

 

آه ! رنگ چهره ات تا انتها آبي شده

از عبور اشك هاي چشمِ تنها مانده ام

 

باز برگرديم و تكرار تمام حرف من

من ميان چشم تو ، چشمان تو جا مانده ام

 

 

نوشته شده توسط تنهاترين تنها در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 20:44 | لینک ثابت |