
پريشــان كرد گيسو نازنينم
مسلمانان نگه داريد دينم
دويده شوخ طبعي در ركابم
گرفتـه ماه رويـي آستيـنم
سحر مي در خم تشويش كردم
كنون چشم انتظار اربعينم
نه از نيكو مآلان زمانم
نه از دنيا پرستان زمينم
مرا با زخمه هايم مي شناسند
نه آهنگم نه آوازم همينم
ندارم تاب پرواز از ضعيفي
غبار پوستي در پوستينم
شب از تاتارهايت مي هراسد
دل محكم تر از ديوار چينم
شتاب نوبهاري بود اين عمر
عرق گل كرد بر چين جبينم
نديد آيين آسايش از اين خاك
دل آيينه روي پيش بينم
ز من خاكستري باقي است اكنون
بود ققنوس يار و هم نشينم