

وقتي نگات رنگ غروب مي گيره
خورشيد توي چشماي من مي ميره
همقفس ِ نفس بريده ي من
سکوت فقط چاره ي ناگزيره
آسمون امروز ابريه دوباره
انگار مي خواد بارون ِ خون بباره
شايد پرنده اي رو سر بريدن
که چشم من هواي گريه داره
اينجا هميشه چشم ِ ابرا خيسه
بارون داره رو شيشه مي نويسه
پنجره ها چشماتونو ببنديد
سنگ به شکستن شما حريصه
تنگ ِ غروبه دل ِ من گرفته
آيينه ها بوي لجن گرفته
غريبه ام با اين هواي سربي
غربت ِ من رنگ ِ وطن گرفته
آسمونا آبستن ِ تگرگه
زخم ِ خزون رو تن سبز ِ برگه
شمردن شماره هاي معکوس
موسيقي صداي پاي مرگه
آزادي حرف تازه اي نداره
از آسمون داره قفس مي باره
خسته شديم بس که ترانه خونديم
از زندگي ، از مردن دوباره
اما بازم قفس هميشگي بود
هميشه مرگ شروع زندگي بود
فايده نداشت فرياد خسته ي ما
تقدير اين قبيله بردگي بود! ...
![]()
![]()
![]()
![]()
سماع ساز تو!
(پیشکش زنده یاد پرویز مشکاتیان
که در این روزهای ساكت و سياه و سرد، تنهایمان گذاشت!)

بزن، كه نغمه ي سنتور تو اهورايي است
و شورِ جامه درانت، عجب تماشايي است!
مرا به وسعت افسانه ها ببر امشب
كه زير و زارِ دو تارت شگفت و رؤيايي است
بكش مرا ز سپاهان به ساحلِ ماهور
ز موج خيز صدايت ، كه سخت دريايي است
به پرده هاي ني و عود و بربط و قانون
چو دف به رقص درآ؛ لحظه ي هم آوايي است
ز تارهاي سه تارت، ستاره مي بارد
سماعِ سازِ تو در مُنتهاي زيبايي است
دلم چو چنگ خروشد ز سوز زخمه ي تو
بزن بزن؛ كه سر انگشت تو مسيحايي است
ز چارگاه به دشتي درآ و نغمه سرا
ببين كه آهوي جان، بي قرار و صحرايي است
فضاي سينه ي "تنها"، پر از صفاي تو شد
كه سوزِ ساز و سرودت صداي تنهايي است
